می‌خواهم یک مدرسه بسازم

می‌خواهم یک مدرسه بسازم و اجازه بدهم بچه‌های مدرسه تا می‌توانند بازی کنند. نه، اصلا می‌خواهم مدرسه‌ام را در دل یک مزرعه بزرگ بسازم. ساکنین این مزرعه هم کسانی باشند که عشق را بفهمند. دوست داشتن را. پیچیده‌اش نکنید که عشق ارزشمندتر است یا دوست داشتن. همین که بفهمند رابطه یعنی چه کافیست.

مردمی که به خاطر انبوه کتاب‌هایی که خوانده‌اند به هم فخر بفروشند، و میزان سنجش آدم حسابی بودنشان کتاب باشد و خوانده‌ها و دانسته‌ها و از آن بیشتر عملکردشان. نه حساب بانکی و ویلای شمال و خانه و ماشین چندصدمیلیونی. با همدیگر از جنس و طعم و رنگ و بوی کتاب‌ها حرف بزنند،

و بچه‌ها با هم به دشت بروند، روی زمین دراز بکشند و صدای زمین را بشنوند. پابرهنه زمین را حس کنند. بوی خاک نم خورده به مشامشان برسد و  روی چمن‌هایی که شبنم صبحگاهی بر آنها نشسته قدم بگذارند. زایمان یک گاو یا گوسفند یا آهو را ببینند. سر از تخم در آوردن یک جوجه اردک، غاز، مرغ و… را از نزدیک  ببینند

ببینند که وقتی یک سیب زمینی را در دل خاک می‌گذارند بعد چند ماه جوانه می‌زند، رشد می‌کند، برگ می‌دهد و بعد از یک سیب زمینی چنیدن سیب زمین رشد می‌کند

ببینند از یک گندم چه تعداد گندم سبز می‌شود. عطر برنج را حس کنند. پرواز شاپرک‌ها را ببینند، تخم گذاریشان را، شفیره بستن و سر از پیله در آوردن را.

می‌خواهم یک مدرسه بسازم که بچه‌ها برای هم و باهم غذا آماده کنند. نان بپزند. بوی نان تنوری را حس کنند.

مدرسه‌ای که گاهی تمام روز را در خانه به سر ببرند و  فقط شب‌ها به مدرسه بیایند. شب‌ها زیر نور ماه و ستاره‌ها بخوابند. نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه

ما وقتی روی دوپا و ایستاده روی زمین حرکت می‌کنیم حسی از کره‌ای بودن زمین نداریم، کافیست روی زمین دراز بکشی. انگار روی یک توپ خوابیده‌ای  و حتی تصور اینکه ممکن است سر بخوری و بیفتی درون این منظومه

 داشتم می‌گفتم،

مدرسه‌ای که وقتی بهار که از راه می‌رسد صدای قورباغه‌ها را بشنوند. میان شکوفه‌های سیب و هلو  روحشان را به پرواز در بیاورند و عطرش را استشمام کنند. دانه‌های هندوانه را خودشان سبز کنند و در دل خاک بگذارند. جوانه زدنش را ببینند. شکوفه‌اش را.

تکالیف مدرسه هم رونویسی از کتاب‌های درسی نباشد. مشق صبحگاهیشان جمع کردن تخم‌مرغ‌های مزرعه باشد و مشق عصر، دانه پاشیدن برای مرغ‌ها

و مشق شبانه گوش دادن به صدای جیرجیرک‌ها

سفر کنند

آشپزی کنند

مدرسه‌ای که بشود در آن به کمک یک دکمه بچه‌ها تصاویر ذهنی‌شان را به هم نشان دهند. درست شبیه من که دوست دارم در کنار این نوشته‌ها گزینه‌ای بود تا می‌توانستید آنچه در تصور من هست را ببینید.

پی‌نوشت: این متن، یک نسخه ابتدایی است و به مرور ویرایش و تکمیل می‌شود.

 

چرا ادبیات؟

یه روز یکی از اساتید در جواب اظهارات شخصی من برگشت و بهم گفت خوب نیست وقتی پای منبرکسی نشستی و حرفای علمی می‌شنوی با واژه‌های ادبی اظهار فضل کنی!

حقیقتش من با این نیت پای منبر ایشون نرفته بودم که حرف‌های علمی بشنوم و اتفاقا چون مجلس و گفت‌وگو دوستانه بود، در اون جمع بودم و به خودم اجازه دادم لب به سخن باز کنم.

بعدها زمانی که این دو کتاب رو مطالعه می‌کردم، جملاتی که در ادامه می‌نویسم باعث شدن اون روز و اون دیالوگ‌های بین من و استاد برای من یادآوری بشند:

“ما باید ادبیات بخوانیم، هنر را درک کنیم و زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی را مطالعه کنیم تا از آنچه توجیه‌گران جامعه‌ی موجود می‌خواهند ما بدانیم رها شویم و به سطحی برسیم که بتوانیم واقعیت را به شیوه‌ای دقیق‌تر و بی‌غرضانه‌تر مشاهده کنیم.”

 ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی؛ جوئل شارون

“هیچ‌چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه‌یِ غنایم میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلی قدرت آفرینش چندوجهی آدمی است بزرگ بداریم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است، اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم، با وحدت انسانی‌مان و با نقص‌های انسانی‌مان، با اعمال‌مان، رؤیاهامان و اوهام‌مان، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می‌پیوندد، در تصویر اجتماعی‌مان و در خلوت وجدان‌مان.

معتقدم جامعه‌ای بدون ادبیات، یا جامعه‌ای که در آن ادبیات – مثل مفسده‌ای شرم آور- به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می‌شود و به کیشی انزواطلب بدل می‌گردد، جامعه‌ای محکوم به توحش معنوی است و حتی آزادی خود را به خطر می‌اندازد.”

  چرا ادبیات؛ ماریو بارگاس یوسا

و من دوباره مطمئن‌ از اینکه

هیچ‌چیزی قطعی نیست…

حرفه‌ای رفتار کنیم: نکاتی در خصوص پروفایل شبکه‌های اجتماعی

ماجرای نوشتن این پست زمانی جدی شد که یک نفر با پروفایل «ضمیر فعل» به اکانت تلگرامم پیام فرستاده بود. پیش از این هم چندبار به بهانه‌های مختلف تصمیم داشتم مواردی که از نظر خودم رعایت آن‌ها در خصوص حضور در شبکه‌های اجتماعی مهم هستند در وبلاگم بنویسم. اما هر بار به تعویق می‌افتاد. مثلا یکی از این بهانه‌ها مطلبی در سایت متمم تحت عنوان انتخاب عکس پروفایل بود. یا قبل‌تر از آن که یکی از اساتید دوره کارشناسی با تصویر سردار سلیمانی و نام D.A برایم پیام فرستاده بود. و نمونه‌های مشابه دیگر.

ضمیر فعل عجیب‌ترین بود و سردار سلیمانی ترسناک‌ترین

تصور کنید کسی با این نام و نشان برای شما پیام بگذارد که حیف این موهای خوش فرم نیست که نامحرم ببیند!؟ چه کسی ارزشش را دارد؟! ( می‌دانم نباید این همه علامت تعجب و علامت سوال استفاده کنم، اما تعجب و حیرت زدگی‌ام را فقط اینگونه می‌توانم ابراز کنم :))

شما به جای من بودید چه فکر می‌کردید؟

اجازه دهید دو گمان ساده‌انگارانه‌ام را مطرح کنم:

دومی این بود که یعنی دو تار موی من آن اندازه تاثیر دارد که سردار هم صدایش بلند شده که ای نامسلمان این چه وضعیست( با احتساب اینکه این دوتار موی شرط مسلمانی باشد و سردار هم این اندازه وقت آزاد داشته باشد که بخواهد یک به یک شهروندان را نصیحت کند!)

و گمان اول اینکه حتما یکی از دست نشانده‌های داعش است و واویلا:))

بگذریم که چرا و به چه علت استاد دوره کارشناسی چنین پیامی برای یک دانشجوی قدیمی‌اش می‌فرستد.

این‌ها را گفتم که بهانه‌ای باشد برای ادامه نوشته‌ام. فکر می‌کنم همان اندازه که به عنوان یک شهروند و در ارتباط با انسان‌های پیرامون‌مان و جامعه یک هویت تعریف شده و مشخص داریم و تغییر چهره و به اشتباه انداختن دیگران پیگرد قانونی دارد، در خصوص شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی هم باید هویتی مشخص داشته باشیم.

راستش برایم قابل درک نیست وقتی از کسی می‌شنوم اسمم را نمی‌نویسم یا عکس برای پروفایلم انتخاب نمی‌کنم چون نمی‌خواهم نامحرم ببیند!

با عرض پوزش از همه کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه این کار را انجام می‌دهند باید بگویم که من در خصوص این افراد فقط یک گمان می‌برم. آن هم اینکه احتمالا قصد اذیت کردن یا سرکار گذاشتن دیگران را دارند و در دنیای مجازی به ضم خودشان مخفیانه و بدون اینکه کسی بشناسدشان آن کار دیگر می‌کنند. راستش چنین افرادی هیچ حس خوبی به من نمی‌دهند.

دو پیشنهاد کوتاه برای کمی حرفه‌ای رفتار کردن در شبکه‌های اجتماعی:

 1. نام کامل خود را در پروفایل‌تان بنویسید. نه چیز شبیه s@s یا @@ یاهر علامت عجیب و غریب دیگری. از نظر من نوشتن اختصاری و یا حرف اول اسم و فامیل هم کار پسندیده و حرفه‌ای نیست. خصوصا اگر از طریق اکانتی که دارید با دیگران( به جز دوستان و افراد خانواده) در ارتباط هستید و برای ارتباط‌های کاری از تلگرام استفاده می‌کنید.

مردم حق دارند بدانند که S A چه کسی است. وقتیabdoli samaneh پیام می‌فرستد راحت‌تر می‌توانند در خصوص پاسخگویی به او تصمیم بگیرند. اما زمانی که S A پیام می‌فرستد چطور؟

آیا شما پاسخ کسی که نمی‌شناسید می‌دهید؟ یا اگر کسی زنگ در خانه‌تان را بزند و رویش را پوشانده باشد، به خانه‌تان راه می‌دهید؟

اگر برای اولین بار به کسی پیام می‌فرستید، لطفاً لطفاً لطفاً پیش از هر صحبت دیگری، ابتدا خودتان را معرفی کنید.

مثلا:

سلام

وقت بخیر

من خانوم یا اقای X هستم و بعد شرح موضوع و دلیل ارسال پیام

2. عکس مناسبی انتخاب کنید. ترجیحاً عکسی مناسب از خودتان بگذارید. انتخاب عکس کوه و کمر یا حیوان مورد علاقه یا یک قطعه شعر عاشقانه به عنوان عکس پروفایل لزوماً کار خوبی نیست. مگر اینکه به عنوان یک شخص حقوقی وظیفه پاسخگویی و ارتباط با مخاطب را دارید. در این صورت هم بهتر است از نشان، آرم لوگو یا هر چیزی که معرف برند یا سازمان شماست استفاده کنید.

از پاسخگویی به افراد مجهول‌الحال بی‌نام و نشان معذوریم! حتی شما دوست عزیز

  “پروفایل چیست؟”در ادامه

ادامه خواندن “حرفه‌ای رفتار کنیم: نکاتی در خصوص پروفایل شبکه‌های اجتماعی”

ما از هیچی شروع کردیم…

ما از هیچی شروع کردیم و به اینجا رسیدیم
هر طوری هم که بخوایم حساب کنیم، هرچقدر هم که شکست بخوریم و ببازیم
باز هم ما برنده‌ایم…

راستش خیلی غبطه خوردم به این نگاه و طرز فکر. ما آدم‌ها معمولا عادت داریم به اینکه حساب و کتاب کنیم و دو دو تا چهارتا کنیم برای شروع هر کاری. دوست داریم از اولین قدم‌هایی که برای رسیدن به هر هدف و مسیری بر می‌داریم بدانیم که دقیقا چه اتفاقی خواهد افتاد و چه دستاوردی خواهیم داشت و مقصدمان کجاست. منطقی هم هست.

اما چه خوب بود اگر گاهی، به خودمان و دیگران یادآوری کنیم که از همین‌جایی هم که هستی لذت ببر

 زندگی درک همین اکنون است

دلیل برتری فاتحان حقیقی

کهنه‌‌کشاورزان، کهنه‌مسافران، کهنه‌کارگران (گیرم که گوژپشت باشند یا زمین‌گیر)

کهنه‌ملاحان، آنان که جان ‌به در برده‌اند از بسیار سفرهای پر‌خطر و توفان‌ها و کشتی‌شکستگی‌ها،

کهنه‌سربازان بازآمده از اردو، با جراحت‌ها و هزیمت‌ها و جای زخم‌هاشان،

همین که زنده مانده‌اند کافی است

این شانه‌ خالی‌نکردگانِ زندگانی دراز!

آمده‌اند و پدیدار گشته‌اند از دل تلاش‌ها، رنج‌ها و جنگ‌هایشان

تنها همین است دلیل برتری فاتحان حقیقی بر دیگران….

دلیل برتری فاتحان حقیقی… یکی از پست‌های وبلاگ قدیمی من هست که دوست داشتم به عنوان اولین نوشته خانه جدیدم اینجا هم باشد.

شعرهای والت ویتمن را دوست دارم و احتمالا نوشته‌های بیشتری از او به در و دیوار خانه جدیدی که ساخته‌ام خواهم آویخت.